بسمالله الرحمن الرحیم
کسانی هستند که در زمان فقر، مؤمن هستند؛ همان فرد در زمان ثروتمندی هم مؤمن باقی میماند و با ثروت به درستی مواجه میشود. او در زمان سلامت، مؤمن است و در زمان بیماری هم حتی ممکن است مؤمنتر بشود. قرآن فرموده است که در حوزه انسانشناسی، همه انسانها مثل یکدیگر نیستند؛ حتی همه مذهبیها هم مانند یکدیگر نیستند؛ حتی همه اینهایی که در انقلاب رزمنده بودند و در جبهه حضور داشتند هم همگی مانند یکدیگر نیستند. برخی از همانها الآن به دشمن ملحق شدهاند و بعضی دیگر از همانها بعدها دست به دزدی، فساد و کارهای دیگر زدهاند.
این آیه میفرماید که ایمان چنان ارادهها را قوی میکند که هرچه شرایط سختتر بشود اینها باز هم مؤمن میمانند. در کربلا هفتاد نفر در برابر دهها هزار نفر ایستادند و برای شهادت مسابقه میگذاشتند و از امام حسین(ع) اجازه میخواستند که: آقا میشود اول من بروم؟ میشود اجازه بدهید من بروم؟
«الَّذینَ اسْتَجَابُوا للَّه وَالرَّسُول منْ بَعْد مَا أَصَابَهُمُ الْقَرْحُ» یعنی یک وقت هست که من هنوز «قرح» یعنی زخم؛ هنوز ضربهای نخوردهام و پیامبر یک چیزی میگوید من میگویم بله، چشم، لبیک؛ این خوب است، ولی هنوز عیار کار معلوم نیست. اما «منْ بَعْد مَا أَصَابَهُمُ الْقَرْحُ» یعنی پس از آنکه ضربه خوردند، هزینه دادند، مجروح و شهید دادند، خانهشان خراب شد و هزاران صدمه دیدند؛ پس از آن باز هم میگوید چشم. چرا پیامبر به مجروحان میگوید بیایید؟ در حالی که اینها دیگر نمیتوانند به درستی بجنگند؛ بلکه مسئله اصلی در اینجا قدرت مادی نیست، گرچه حضور یا عدم حضور آنها هم تفاوت دارد؛ اما مهمتر از آن، قدرت معنوی است. وقتی دیگران و افراد سالم ببینند که مجروح هم دارد جلو میآید، ببینند این مجروحان تمام بدن خود را بستهاند. نقل شده است از لای زره امیرالمؤمنین(ع) خون بیرون میجوشید و باز هم به میدان میآمد؛ آن کسانی که سالم بودند، دیگر حداقل شرمنده میشدند.
این آیه میفرماید کسانی که دعوت خدا و رسول را اجابت کردند؛ چرا وقتی نام خدا را میفرماید، باز نام رسول را هم میفرماید؟ ببینید این جواب دو گروه است که در دو قطب مخالف هستند، ولی عملاً یکجور فکر میکنند. یک کسانی در آن زمان بودند و الآن هم هستند که میگویند ما خدا را قبول داریم، ولی پیامبران را قبول نداریم. این تفکر در زمان بتپرستان و مشرکان قریش هم وجود داشت؛ آنها خدا را انکار نمیکردند، بلکه میگفتند خدا آنقدر خوب است که یکی کم است! ما خدایان داریم، نه یک خدا؛ خدای خدایان وجود دارد که رئیس کل آنها همان خدایی است که شما میگویید. اینها ملحد نبودند، معنویت را قبول داشتند و مذهبی بودند؛ فرشته و جن و اینها را همگی قبول داشتند؛ یعنی نمیگفتند فقط ماده وجود دارد. یکی از مشکلات آنها این بود که میگفتند خدا دیگه پیامبر نفرستاده است؛ مگر خدا حرف میزند؟ مگر خدا انسانهایی را میفرستد که سخنان او
را به بشر منتقل کنند؟ ما خدا را قبول داریم، اما خدایی را که ساکت باشد، نه خدایی که سخنگو و فرمانده باشد؛ خدا را بدون پیامبران میخواهند.
یک عدهای هم از این طرف میگویند ما پیامبر را به عنوان یک شخص معمولی میبینیم و دستورات او را گوش میدهیم؛ هرچه ایشان میگوید مانند بقیه رهبران سیاسی است و اینها بالاخره تاکتیکهای معمولی سیاسی و نظامی است و ربطی به خدا ندارد. چنانکه بعضیها از پیامبر میپرسیدند: این وحی است یا نظر خود شما است؟
البته مؤمنان واقعی از پیامبر این سؤال را نمیکردند؛ چون حتی اگر سخنی مستقیماً وحی الهی نباشد، در همان راستا است. بعضی از مسلمانان از همان ابتدا این فکر در ذهن آنها پیدا شد که پیامبر فقط در آن جاهایی که آیات الهی را میگوید معصوم است، اما نه در زندگی خود معصوم است و نه در بقیه مسائل و اظهارنظرهای او؛ که این تفکر خلاف دیدگاه ما است. زیرا اگر پذیرفتی که پیامبران در غیر از وحی، خطا و گناه و اشتباه میکنند، پیامبر عملاً نمیتواند رهبری کند. بعد تو از کجا میفهمی شاید این سخنی که دارد میگوید و میگوید وحی است، وحی نباشد؛ یا آنچه میگوید وحی نیست، وحی باشد؟ شاید فراموش کند یا کارهای دیگر انجام دهد. وقتی این «شاید»ها بیاید، اصلاً دیگر برهان نبوت مخدوش است؛ یعنی خداوند کسی را به سراغ شما فرستاده است که گاهی هم گیج میشود، گاهی نمیداند چه میگوید و گاهی اشتباه میکند! همین الان اگر کسی بیاید و بگوید: آقا از این به بعد محل اسکان شما در جایی است که من میگویم؛ و بعد ببینید یک بار اشتباه میکند، دو بار اشتباه میکند، سه بار اشتباه میکند، یعنی دو بار درست میگوید و یک بار اشتباه میکند، شما دیگر اصلاً اعتماد ندارید میگویید ما از کجا بدانیم الآن داری ما را درست میبری یا نه؟
اگر پیامبر و امام معصوم نباشند، پیامبری و امامت آنها به کار نمیآید و قابل اعتماد نیست. البته من الآن نمیخواهم وارد این بحث بشوم، ولی میخواهم بگویم که خدا و پیامبران و رهبران الهی از هر دو سو طرفدارانی داشتند و دارند. همین الان نیز عدهای میگویند ما کافر نیستیم و خدا را قبول داریم، اما این پیامبرانی را که
میگویید پیامآور از طرف خدا هستند و این دستورات، شرع، واجب و حرام آنها را قبول نداریم؛ بلکه اصل این که خدا هست و معنویت را قبول داریم. و از یک سو کسانی میگویند پیامبر و ائمه ما تمام عمر خود سیاسی بودند بله، بودند و همگی کشته شدند و هیچکدام عمر طبیعی نکردند و همه را شهید کردند). معلوم است که با قدرت، دستگاههای حکومتی، صاحبان ثروت و اینها درگیر بودند چرا که اگر فقط اهل ذکر، دعا و احکام طهارت و نجاست بودند، کسی با آنها کاری نداشت. پس برای چه همه آنها را کشتند؟ تا بعد نتیجه بگیرند که اینها مانند بقیه رهبران سیاسی بودند و امام حسین(ع) هم کسی مانند چهگوارای آن زمان یا لنین بوده است؟ این سخنان را عدهای قبل از انقلاب میزدند. خیر، شما نمیتوانید بین خدا و پیامبر تفکیک قائل شوید. پیامبر خدا نیست، بلکه عبد و رسول خدا است. در نماز هم میگویند باید ابتدا بگو «عَبْدُهُ» و بعد بگویی «رَسُولُهُ»؛ یعنی ابتدا بندگی او مطرح است. پیامبر بندهترین انسان دنیا بود، از همه ما و شما بندهتر بود؛ لذا رسول و بزرگترین رسول شد؛ چون از خودش هیچچیز نمیگفت و نمیخواست و آینه کامل خداوند بود. آیتاللهالعظمی واقعی در تمام تاریخ بشر او بود.
میفرماید کسانی که پس از ضربه خوردن، جایش بود که بهانه بیاورند و بگویند: آقا دیگر بس است! ما وظیفه خود را انجام دادیم؛ تا کی میخواهید ما را حتماً به کشتن بدهید؟ این حرفها را نزنید و این کارهای شما از این به بعد افراطی است؛ منطقی و واقعبین باشید. اینها ضربه خوردهاند و خونریزی دارند، ولی میگوید خدا و رسولش؛ یعنی سخن تو، سخن خودت نیست، بلکه سخن خدا است. خدا ساکت نیست و رابطهاش با ما قطع نیست، بلکه از طریق پیامبر با ما سخن گفته است: «منْ بَعْد مَا أَصَابَهُمُ الْقَرْحُ». این هم خیلی زیبا است؛ خداوند میفرماید که -
برای این که مثال روشنتر شود- مثلاً پدر یا مادر تو چیزی از تو میخواهند، در حالی که خودت ده مشکل داری، ولی میروی آن کار را انجام میدهی و هیچ چیز هم نمیگویی؛ بعد میگویند این فرزند با این که خودش این مشکلات را داشت، رفت این کار را انجام داد. خدا هم انگار اینگونه میگوید: با این که خونریزی داشتند، ضربه خورده بودند و ترسیده بودند و نمیدانستند زنده میمانند یا از بین میروند، ولی دیدید که باز هم رفتند. این یکجور افتخار کردن خداوند است که میفرماید من چنین بندگانی هم دارم. من اینگونه بچهها را با چشم خود دیدم؛ صدها نفر از آنها را در انقلاب و در جنگ دیدم که جلوی چشمم شهید شدند و خون آنها روی سر و صورت ما ریخت و همینگونه بودند, آنها به سن و سال شماها بودند.
برخی میگویند آقا واقعبین باشیم؛ اگر زورتان به دشمن نمیرسد و تعادل قوا ندارید، تسلیم شوید. زمانی بجنگید که نیروها، اسلحهها و امکانات شما تقریباً پایاپای باشد و تناسبی داشته باشد؛ نه این که آنها چند برابر شما باشند و شما تازه ضربه خورده باشید، دهها شهید داده باشید و بقیه هم مجروح و خسته باشند، ولی باز بگویید جنگ جنگ تا پیروزی! پاسخ این تفکر در قرآن آمده است؛ تفکری که همین الان هم عدهای آن را تکرار میکنند و میگویند: آقا شما با آمریکا، اسرائیل، انگلیس و ناتو سرشاخ شدهاید؛ جلوی اینها تسلیم شوید، این منطقی است؟ اصلاً خدا هم چنین مقاومتی را نمیخواهد؛ این کار هم خلاف عقل و هم خلاف شرع است؛ شما دارید خودکشی میکنید و همهچیز را از بین میبرید.
قرآن میفرماید حتی اگر آنها چند برابر شما باشند پیروز شده باشند و شما ظاهراً شکست خوردید و شهید داده باشید - البته الآن برای ما پیروزی پشت پیروزی آمده است - ولی در آن مقطع مسلمانان واقعاً شکست خوردند و پیامبر خودش تا مرز شهادت پیش رفت، اما میفرماید حتی اگر چنین ضرباتی خوردید، اما باز شعار نبرد با دشمن را بدهید و به میدان بیایید. میگویند آقا زخمی هستیم؛ میفرماید بیایید. تعداد ما یکچهارم آنها است قبلاً یکسوم بود و الآن یکچهارم یا یکپنجم شده است؛ میفرماید بیایید. مجروح هستیم و نمیتوانیم راه برویم میفرماید بیایید. اصلاً هیچوقت تعداد و امکانات پیامبران با دشمنان آنها مساوی و معادل نبود.
قرآن میفرماید که یک به ده بجنگید. این آیه قرآن است. مؤمنان در جنگ بدر که یک سال قبل رخ داده بود گفتند آقا ما کم هستیم و آنها خیلی زیاد هستند؟ خدای متعال فرمود که مومن تعداد دشمن را نمیشمارد لازم نیست که برابر باشید؛ قرآن میفرماید یک نفر از شما میتواند با ده نفر مقابله کند و صد نفر آنها را میتوانید و باید شکست دهید؛ بعد در همان آیه دوباره میفرماید؛ ابتدا میفرماید صد نفر با هزار نفر، و بعد میفرماید دویست نفر با دو هزار نفر. یکی از دلایل آن این است که اول که خداوند میفرماید یک به ده بجنگید و مقاومت کنید، اگر مؤمن باشید پیروز میشوید: «وَأَنْتُمُ الْأَعْلَوْنَ إنْ کُنْتُمْ مُؤْمنینَ» شما برتر و ابرقدرت هستید به شرطی که ایمان خود، یعنی همان اخلاص، فداکاری و شجاعت خود را حفظ کنید.
ببینید ما را در عملیات کربلای چهار وقتی بچههای غواص وارد آب میشدند، من کنار آب بودم. در آن عملیات شاید ده الی بیست نفر از دوستان ما شهید و مفقودالاثر شدند. برادر خود من هم هجده سالش بود؛ او غواص کربلای چهار بود و شهید و مفقودالاثر شد و سالها بعد استخوانهای او را آوردند. آن شب من مجروح شدم و این بچهها شهید شدند. آنها وقتی به سجده رفتند، یک ربع در سجده بودند؛ بعد بلند شدند و بعضیها موها و محاسن خود را حنا بستند، به این معنی که امشب شب جشن و خون است. بعد هم ستون آرام «لَبَّیْکَ اللَّهُمَّ لَبَّیْکَ» گفتند
و به سمت باتلاقها و هور و به طرف دشمن حرکت کردند. من از برادرم که چند سال از من کوچکتر بود پرسیدم امشب چه میشود؟ گفت: ما امشب هر طور شده خط را میشکنیم، ولی حتماً شهید میشویم. این بچه هجدهساله آن شب ذرهای در ذهن خودش به بازگشت فکر نمیکرد. گفت: ما باید سی - چهل ردیف موانع، میدان مین، تیربار و کمین را در باتلاقها رد کنیم و تازه به نهر خیَن که خط اول دشمن است برسیم تا ماجراها تازه شروع شود. گفت: ما بچههای ما، ستون ما و غواصان ما تقریباً مطمئن هستیم که امشب شهید میشویم، ولی خط دشمن را حتماً باید بشکنیم و میشکنیم؛ و بچههایی که پشت سر ما میآیند، آنها انشاءالله جزیره را میگیرند. شما ببینید این تفکر از کجا آمده است؟ از قرآن آمده! میگویم امشب چه میشود؟ میگوید ما حتماً شهید میشویم، ولی خط را میشکنیم.
قرآن میفرماید این تفکر و ایمان، انسانها را آنقدر قوی میکند؛ چون به «هُوَالْقَویُّ» وصل میشوی، قوی میشوی؛ به «هُوَ الْجَمیلُ» وصل میشوی، خودت هم جمیل و زیبا میشوی و روحت زیبا میشود و هر کس ماجرایتان را بشنود، عاشقتان میشود. روح این بچهها بسیار زیبا بود؛ انسان وقتی آنها را میبیند لذت میبرد. دیدید وقتی کسی تشنه است، ولی آب نمیخورد و آن را به دیگری میدهد، این کار بسیار زیبا است. همه ترسیدهاند، ولی این نمیترسد و تو او را دوست داری. همه دروغ میگویند، ولی او دروغ نمیگوید راست میگوید. همه دارند کلاه یکدیگر را برمیدارند، ولی او با این که میتواند کلاهبرداری کند، این کار را نمیکند و تو او را دوست داری. یعنی کسانی که به جمال مطلق یعنی خدا وصل میشوند، خودشان زیبا میشوند؛ و کسانی که به قوی مطلق یعنی خدا وصل میشوند، قوی میگردند؛ و الا تو که تا چند سال پیش میترسیدی!
میفرمایند ما از شما فقط جنگیدن و فعالیت سیاسی نمیخواهیم؛ بلکه فعالیت سیاسی، جنگیدن، کشته شدن، فداکاری و مبارزه را به شرط تقوا از شما میخواهیم. یعنی باید پشت آن معنویت باشد؛ یعنی اگر با هدف مادی وارد صحنه مبارزه سیاسی شوی، این اشتباه است. تو در این صورت به دنبال چیزی برای خودت هستی، ولو الآن نگویی، بعداً خواهی گفت و طلبکار میشوی و میگویی: من در انقلاب بودم، در زندان بودم، در جبهه بودم و سهم مرا ندادند! و از همه طلبکار میشوی.
این هم خیلی مهم است: «للَّذینَ اتَّقَوْا»؛ کسانی که مبارز هستند و فعالیت سیاسی، اقتصادی، علمی و اجتماعی میکنند، اما پشتوانه معنوی دارند (تقوا) یعنی هدف آنها معنوی است؛ هدف، پیروزی من نیست بلکه پیروزی حق است. من نمیخواهم خودم پیروز شوم، بلکه میخواهم حق پیروز شود ولو من همه چیز خود را در این راه از دست بدهم. این هم یک نکته است.
کسانی که بدون معنویت و تقوا وارد عرصه مبارزه سیاسی, اقتصادی، علمی یا هنری میشوند، یکجایی کم میآورند یا به ملت خودشان و به خدا خیانت میکنند. از این افراد در تاریخ کم نبوده است؛ چه در آن زمان و چه الآن. طرف سوابق خوبی دارد، اما یکمرتبه میبینی کثیفترین کارها را انجام میدهد و چنین مواضعی میگیرد. یعنی ممکن است تو به خط مقدم و به مسیر مبارزه، جهاد و انقلاب بیایی مجروح هم بشوی، ولی فقر معنوی داشته باشی و تا آخر ایستادگی نکنی. وارد مبارزه شدن ارزش است، ولی هنوز تثبیت نشده است؛ باید ببینی چه کسی تا آخر خط میماند. جوجهها را آخر پاییز میشمارند، نه اول آن.
میفرماید کسانی که تا آخر در این مسیر بمانند، پاداش عظیم در انتظار آنها است؛ نه کسانی که یک دوره میآیند و بعد سهم خود را طلب میکنند! ضمن این که میگوید فقط معنویت کافی نیست: «للَّذینَ أَحْسَنُوا منْهُمْ وَاتَّقَوْا أَجْرٌ عَظیمٌ» احسان همان عمل است. ببینید، الآن ما در اینجا نشستهایم و ممکن است همگی در ذهن خود حرفهای خوب، اهداف خوب، انگیزههای خوب و اندیشههای خوب داشته باشیم، ولی عمل نکنیم. در روایت میفرماید بعضی از گناهان شما با «أَسْتَغْفرُ اللهَ» بخشیده نمیشود؛ بلکه باید بروی عرق بریزی، کار کنی و سختی بکشی. کار اقتصادی، کار علمی، کار رسانهای، کار هنری، کار سیاسی و جهادی و حتی کار نظامی بکنید، یعنی خود عمل، جدا از عقیده و جدا از معنویت، خود عمل، عرق ریختن، تلاش کردن و خسته شدن، این هسته رشد انسان است.
کسی به پیامبر اکرم (صلیاللهعلیهوآله) گفت: آقا من اصلاً فرصتی ندارم که به دنبال علم، تعلیم و عبادتی که شما میفرمایید بروم؛ من شبانهروز باید زحمت بکشم و عرق بریزم تا خرج همسر و فرزندان خود را درآورم. نه فرصت دارم در درس تفسیر و دین شرکت کنم و نه این که بنشینم نمازهای مستحب طولانی بخوانم. پیامبر فرمودند: وقتی نمازهای واجب خود را میخوانی و به دنبال نان حلال و زندگی مشروع هستی، همان زمان که خسته میشوی، به خانه میآیی و به خواب میروی، آن خستگیهایی که در طول روز تحمل میکنی، همگی عبادت است. آن عرقی که میریزی تا زندگی خانواده خود را تأمین کنی، آن عرقها گناهان تو را پاک میکند و میبخشد.
عرق کارگری که بخواهد نان حلال بخورد، زحمتکشی و کار ارزش دارد. کار، نه مفتخوری، نه آویزان شدن به دیگران و به دست آوردن پول مفت؛ خود کار کردن، کار مادی، کار علمی، کار خانهداری، کار بیرون و کار اقتصادی ارزش دارد. باید کاری بکنی؛ بیل بزن یا مهندسی کن یا هر کار دیگری؛ باید خدمتی به جامعه بکنی و سختی بکشی. تکان بخور علف هرز! - به شماها نمیگویم - از جای خود تکان بخور! مدام نشستهای، میخوری و میخوابی و میگویی آقا من نمازم را میخوانم، نیت من هم خوب است و همهاش حرفهای خوب میزنم. میفرماید آفرین، اینها خوب است، ولی از جای خود تکان بخور؛ بلند شو، پاشو به اردوهای جهادی برو، پاشو به خانوادههای محروم کمک کن، پاشو برو در جبهه بجنگ، پاشو برو به زلزلهزدهها کمک کن، پاشو برو به بیمارستان به اینها که مریض هستند خانواده ندارند، زیرشان را تمیز کن. بدو!
قرآن میفرماید صرف این که ما تقوا داریم یعنی گناه نمیکنم، انسان خوبی هستم و تصمیمات غلط هم نمیگیرم، اینها خیلی خوب است ولی باز هم کافی نیست. باید انگیزه تو معنوی باشد نه مادی «اتّقوا» و باید تکان بخوری، بجنبی، تلاش کنی و سختی بکشی. «احسنوا» احسان یک عمل است؛ دقت کنید چقدر اینها مهم است.
آیه بعدی که دقیقاً همین الان شما همین حرفها را دارید میشنوید، آیه 173 سوره آلعمران است: «الَّذینَ قَالَ لَهُمُ النَّاس...» عدهای در بین شما هستند که هم خودشان میترسند و هم دیگران را میترسانند که آی دشمن آمد! الآن میآیند ما را نابود میکنند! آمریکا آمد! ناتو آمد! اسرائیل آمد! همه با یکدیگر متحد شدهاند و ما بدبخت و بیچاره شدهایم. در آن زمان هم همین اتفاق میافتاد؛ دشمن آمده بود میخواست وارد مدینه شود. مسلمانان شهید داده بودند ضربه خورده بودند؛ یکمرتبه در داخل شهر و پشت جبهه در بین خانوادهها پچپچ راه میانداختند. یک عده ضعیف بودند، عدهای نفوذی و عدهای هم منافق بودند که با دشمن همدل بودند. شما ضربه میزنید و دشمن ضربه میخورد، اما آنها ناراحت میشوند؛ دشمن به شما ضربه میزند، آنها خوشحال میشوند. ما الآن هم از این افراد داریم. فرمودند یک عدهای منافق هستند؛ منافق یعنی کسی که واقعاً کافر است، ولی ظاهراً مسلمان است. افراد ضعیفالایمان هم کسانی هستند که ادعا میکنند قبول دارند، ولی در عمل گویی اصلاً قبول ندارند؛ یعنی متظاهر و نفاق عمدی ندارند، ولی عملاً نام خدا را میبرند اما گویی ایمانی به او ندارند. یعنی ایمان داشتن یا نداشتن آنها به خدا، در نتیجه عملی یکسان است. الآن بعضی از ما، به جز سه - چهار کار مذهبی که انجام میدهیم، بقیه زندگی ما چه فرقی با زندگی کفار دارد؟ هر کاری که آنها میکنند، ما هم انجام میدهیم. او دروغ میگوید ما هم دروغ میگوییم! آمار طلاق در آنجا بالا است، در اینجا هم بالا است؛ زندانها آنجا پر است، در اینجا هم پر است؛ آنها گرانفروشی میکنند، ما هم میکنیم! پس فرق مؤمن و کافر چیست؟ قرآن میفرماید تفاوت مؤمن و کافر از روی رفتار ظاهری معلوم نمیشود؛ بلکه از سبک زندگی، انتخابها و تصمیمهای شما معلوم میشود که آیا واقعاً به غیب، یعنی به خدا، آخرت، فرشتگان و معنویت ایمان دارید یا خیر؟ آیا همه چیز را فقط با محاسبه مادی میسنجید یا محاسبه معنوی هم دارید؟ تفاوت مؤمن و کافر در این است. الآن در اینجا خداوند افشاگری میکند و میفرماید عدهای در میان شما هستند «قالَ لَهُم» که به رزمندگان، مؤمنان، مردم و خانوادهها میگویند: «إنَّ النَّاسَ قَدْ جَمَعُوا لَکُمْ فَاخْشَوْهُمْ» یعنی همه دشمنان آمدهاند، بزرگترین نیروها و سپاهها علیه شما تجمع کردهاند، «فَاخْشَوْهُمْ» پس از آنها بترسید، عاقل باشید، حساب ببرید و شعور سیاسی داشته باشید! جلوی چه کسی ایستادهاید؟ الآن میآیند مدینه و شهر ما را میگیرند و حساب همه ما را میرسند!
«إنَّ النَّاسَ قَدْ جَمَعُوا لَکُمْ فَاخْشَوْهُمْ»؛ مردم! دشمن آمده است و با تمام قوا بسیج و متحد شده است. سنگینترین تجهیزات و قویترین ارتش آمده است که تا آن زمان چنین ارتشی به مدینه حمله نکرده بود؛ پس از آنها بترسید. پیام آنها چیست؟ میخواهند شما را متزلزل کنند، بترسانند و به شک بیندازند. پیام واقعی آنها این است که آقا بترسید! چرا مدام شعار میدهید؟ باز میگویید مرگ بر آمریکا؟ باز میگویید نه سازش، نه تسلیم، نبرد با آمریکا؟ خب بترسید و دهان خود را ببندید و اینقدر شعارهای افراطی ندهید!
«فزادَهُم ایمانا» هرچه اینها بیشتر آنها را میترسانند که آی آمدند، تمام شد، این دفعه دیگه میزنند و... اینها آرام نشستهاند و ایمان و توکل و تکیهشان به خداوند قویتر میشود. هرچه اینها بیشتر نعره میزنند و شایعهپراکنی میکنند، دروغ میگویند و جنگ روانی راه میاندازند، اینها آرام هستند و میفرماید اتفاقاً به همین دلیل ما تا آخر خواهیم ایستاد. ببینید خداوند چطور دو طرف را توصیف میکند که آنها چه میگویند و اینها چه میگویند، آنها چه احساسی دارند و اینها چه احساسی دارند؟ این موضوع فقط مربوط به آن زمان نبود، بلکه الآن هم هست و در آینده هم خواهد بود.
«وَقَالُوا حَسْبُنَا اللَّهُ»؛ میگویند خدا برای ما کافی است. کسانی که میگویند دشمنان آخرین سلاحها، تجهیزات, امکانات، نیروها و پولها را دارند؛ راست میگویند که دارند، اما خدا در این طرف است و خدا کافی است. همین که ما در مسیر خدا هستیم و برای خدا ایستادهایم و میدانیم که خدا با ما است و تمام این عالم در کنترل او است، این برای ما کافی است. سپس میفرماید: «وَنعْمَ الْوَکیلُ»؛ از خدا وکیل بهتری که بتوانید به او اعتماد کنید پیدا نمیشود. چون آنها میگویند: بسیار خوب، ما هم خدا را قبول داریم و خودمان هم به حرم و زیارت میرویم؛ اما این به معنای آن نیست که خدا واقعاً الآن بیاید و در صحنه دخالت کند. بله، ما هم خدا را قبول داریم، ولی با طناب خدا نباید درون چاه رفت! ما اینقدر به خدا اعتماد نداریم!
امام خمینی(ره) میفرمود غالباً همه خدا را قبول دارند، ولی اکثر مردم به خدا اعتماد ندارند. میگویند خدا هست، ولی وقتی باید بر اساس تکیه به خدا تصمیم بگیرند، یواشکی میگویند نکند خدا نباشد؟ ما گفتیم هست، اما نکند نباشد؟ ما میگوییم خدا با ماست، اما نکند نباشد؟ ما میگوییم خدا شما را کمک میکند؛ «إنْ تَنْصُرُوا اللَّهَ یَنْصُرْکُمْ» اگر شما در مسیر خدا باشید، خدا شما را کمک ویژه میکند؛ اما آنها میگویند نکند واقعاً اینگونه نباشد؟ میفرماید هرچه اوضاع خطرناکتر میشود و عدهای مدام شما را میترسانند که آی کار تمام شد، اوضاع خراب است و... ایمان اینها بیشتر و محکمتر میشود؛ همان شعار را محکمتر تکرار میکنند و در پاسخ به آنها میگویند: ما طرفدار خداییم و سخن خدا را میگوییم. خدا دستور توحید و عدالت داده است و ما داریم برای توحید و عدالت میجنگیم. ما برای خودمون نمیجنگیم، بلکه در مسیر او حرکت میکنیم و او با ماست. خدا برای ما کافی است؛ نه سلاحهای آنها را داریم، نه امکانات، نه پول و نه رسانههای آنها را؛ ولی به خداوند اعتماد میکنیم. خدا فرمود بایستید، پس ما میایستیم: «وَنعْمَ الْوَکیلُ».
وکیل کیست؟ شما وقتی یک وکیل میگیرید، چه کار میکنید؟ کل پرونده خود را به دست او میدهید و میگویید: آقا تو از طرف من وکیل هستی و هر تصمیمی بگیری من قبول دارم. دیگه راحت میشوی و لازم نیست خودت... برنامهریزی بکن، به تکلیفت هم عمل بکن ولی این که آی شهید میشویم؟ زنده میمانیم؟ شکست میخوریم؟ پیروز میشویم؟ اینها دیگر به تو مربوط نیست و کار را به او سپردهایم. اگر قرار است شهید بشویم چه بهتر؛ و اگر پیروز مادی بشویم هم فرقی نمیکند؛ برای ما هر دو مساوی است. قرآن فرموده است پیروزی و شهادت برای مؤمن مساوی است، چون هر دو پیروزی است. ببینید «حُسْنَى» در لغت عرب یعنی بهترین. قرآن میفرماید چه پیروزی و چه شهادت «اِحدی حُسنَیَین» به یکی از این دوتا بهترین میرسید یعنی دوتا بهترین که نمیشود. بگوییم یکی خوب است و یکی بهترین است، نه، میفرماید هر دوی آنها بهترین هستند.
امام خمینی(ره) میفرمود اگر هدف شما معنوی باشد، شکست شما هم پیروزی است؛ اما اگر هدف شما مادی باشد، پیروزی شما هم شکست است؛ چراکه به جان یکدیگر میافتید، مغرور میشوید و فساد میکنید. لذا هدف اصلی من... ببینید نمیگویم هدف ما پیروزی نیست و نمیگویم شکست و پیروزی به لحاظ وظیفه ما مساوی است؛ خیر، ما باید برای پیروزی برنامهریزی کنیم، آموزش ببینیم، دقت کنیم و بجنگیم. ما باید برای پیروزی بجنگیم، اما نه به این معنا که اگر پیروز نشدیم و کشته شدیم، شکست خوردهایم. شکست را در مجموع دنیا و آخرت میسنجند، نه فقط در اینجا. ما تا ابد هستیم؛ اینجا خیلی کوتاه است و اصل آن بعد از این دنیا است. تفاوت نگاه مؤمن و کافر در این است: کافر فکر میکند همهچیز در اینجا تمام میشود، اما مؤمن میگوید تازه بعد از این شروع میشود؛ ما تا ابد هستیم. اگر تو چیزی از جیب من برداشتی و حق مرا خوردی، پیروز نشدی. قرآن میفرماید چشمانداز مؤمنان تا بینهایت است، ولی کافران فقط تا نوک بینی خود را میبینند. لذا قرآن میفرماید بکشید و کشته شوید؛ برای دفاع از حق و عدل و مظلوم در برابر مفسدان و ظالمان جهان بایستید و در دفاع از مستضعفان جهان قیام کنید. «وَمَا لَکُمْ لَا تُقَاتلُونَ فی سَبیل اللَّه وَالْمُسْتَضْعَفینَ منَ الرجَال وَالنسَاء وَالْولْدَان» شما را چه شده است که در راه خدا و برای مستضعفان نمیجنگید؟ ملتهای توسریخورده، ضعیفنگهداشتهشده و مظلوم؛ مردان و زنان و کودکانی که فریاد میزنند و کسی به آنها کمک نمیکند. در این دنیای وحشی، همین الان روزانه صدها کودک، زن، پیر و بیمار را میبینیم شما عکس و فیلمهای آنها را دیدهاید؛ من دیگر واقعاً نمیتوانم این فیلمهای غزه را نگاه کنم و چند روزی است که اصلاً نگاه نکردهام؛ چون نمیتوانم تماشا کنم. استخوانهای آنها بیرون زده است؛ روزی دهها نفر از گرسنگی جان میدهند. بچه کوچک را نشان میدهد که خاک برمیدارد میخورد! و آن بیشرفها آن طرف نشستهاند؛ وقتی این بچهها میآیند تا غذایی بردارند، آنها را یکی یکی با تیر میزنند.
قرآن میفرماید حق ندارید بایستید و تماشا کنید. عدهای میگویند آقا آنجا به ما چه ربطی دارد؟ ما میخواهیم دو روز زندگی کنیم! مگر تو خوک هستی؟ تفاوت انسان و خوک در همینجاها مشخص میشود. مگر تو رحم نداری؟ مگر شرف نداری؟ مگر میشود به انسانهایی که هیچچیز ندارند، ظلم شود و هیچکس به آنها کمک نکند و قرآن میفرماید مگر تو حق داری بایستی و نگاه کنی؟
هشتگهای موضوعی